سفارش تبلیغ
صبا

رایحه ظهور زنجان
 

مدت 2 سال با 1 نفر دوست بودم.قرار ازدواج داشتیم.بعد دوستیمونو به هم زد.دلیلشو هنوز نفهمیدم.بعد از 3 ماه جدایی بهم زنگ زد.میگفت که با 1 نفر دیگه دوسته.گفتم پس به من زنگ نزن.گفتم هر وقت با کسی دوست نبودی به من زنگ بزن.خلاصه بعد از 3 ماه زنگ زد.گفت دوباره با هم دوست باشیم.اما فکر ازدواجو نکنیم.منم مجبور شدم قبول کنم.ترسیدم اگه قبول نکنم دوباره ترکم کنه.رابطمون خوب بود اما بعد از 1 ماه سرد شد.قسم خورد که با کسی رابطه نداره.اما نمیتونم باور کنم.توی رفتارش ضدو نقیض وجود داره.نمیفهمم دوستم داره یا نه.نمیدونم هدفش از اینکه برگشت و خواست دوباره با من دوست باشه چیه؟نمیدونم رابطه رو ادامه بدم یا نه                         

جواب :

سلام

طبق اونی که خودت گفتی اون حد اکثر اگه دوستتم داشته باشه تو رو برای ازدواج نمی خواد فقط دلش می خواد باهات باشه و از با تو بودن لذت ببره، خودت بگو این دوست داشتنی که تو فقط وسیله لذت بردن او هستی به چه درد می خوره که تو می خوای بدونی که هست یا نه؟

علاوه بر اینکه ظاهر قصه نشون می ده که اون همین قدر هم دوستت نداره و در طی این دو سال دلش رو زدی و سرد شدنش هم همین رو نشون می ده

به نظر من علت برگشتنش هم اینه که دوباره بعد یه مدت دوری، هوس کرده دوباره باهات باشه و بعدش که اومد یه مقدار که گذشت دوباره هوسش فروکش کرد

به نظر من اگه می خوای بیشتر از این بازیچه نباشی بهش بگو یا ازدواج یا قطع رابطه، اگه اومد که هیچ، اما اگه نیومد رابطه رو قطع کن و سعی کن فراموشش کنی .

عکس

نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

دختری 21 ساله هستم حدود 1 ماهه با پسری اشنا شدم بهم گفته قصدش ازدواجه هر شرطیم که گذاشتم قبول کرده میشه گفت شرایطش بد نیست ولی هرچقدر بهش میگم میخوام خانوادمو در جریان بذارم میگه فعلا ای کارو نکن نمیدونم میتونم بهش اعتماد کنم یا نه؟نمی خوام بهش وابسته بشم کمکم کنید

 

جواب:

سلام

چنین ارتباطی خطرناکه بخاطر اینکه اگه اون قصدش ازدواج نباشه و بخواد اول شما رو وابسته کنه و بعد ازتون سوء استفاده کنه چون اگه وابسته بشید خیلی احتمال اینکه به خواسته هاش تن بدید بیشتره بلکه حتی اگرم قصدش ازدواج باشه بازم خطرناکه چون اگه وابسته بشید و به هر دلیل نتونید با هم ازدواج کنید کلی باید رنج فراموشی رو تحمل کنید

 

بنا بر این بدون اینکه به او بگید خانواده رو در جریان بذارید و اگه اونا موافق بودند بهش بگید خانواده من با این نوع رابطه مخالفند و می گن اگه قصدت ازدواجه باید با خانواده ات به خواستگاری بیایی

 

اگه قبول کرد که هیچ اگه قبول نکرد و گفت همین طوری ادامه بدیم تا همو بیشتر بشناسیم بگو شناخت در زمان خواستگاری هم ممکنه و الان خطرناکه بخاطر اینکه ممکنه وابسته بشیم و اگه خانواده ها موافقت نکنند این وابستگی سبب رنج و عذاب ما خواهد شد

 

از این نترس که ولت کنه بره چون اگه تو رو بخواد قبول می کنه اما اگه ول کرد رفت تاسف نخور و احتمال زیاد بده که اون اصلا قصدش ازدواج نبوده 

 

 

روابط

نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

من دختری19ساله ام 1سال و نیم پیش باپسری شناشدم به قصدازدواج باهم رابطه برقرارکردیم خانواده ی ایشون باخبربودن مادرمن هم موضوع رومیدونست ایشون قبل ازمن بایه دختری 4سال دوست بودن ودرآخردختره نامردی میکنه ازدواج میکنه ولی بعدازدواجش هم باهم ارتباط داشتن ومیگفته پشیمونه.بعدازاینکه ایشون بامن آشنا شدبعداز4ماه گفت که قصدش ازدواجه ومن باید منتظرش بمونم اولش بهونه آوردم وبهش گفتم توهنوزبه اون دخترعلاقه داری ولی بعدا وقتی گفت بین اونا هرچی بوده تموم شده وحالا بمن علاقه داره قبول کردم حدودا4ماه پیش درحالی که تواوج احساسات ودلبستگی بودم فهمیدم اون زن بازم به عشق من زنگ میزنه وباهاش حرف میزنه منم سریع بدون اینکه بذارم توضیح بده جداشدم بعازاون صدباراومدسراغم ولی من زیربارنرفتم تاینکه چندهفته پیش باهاش حرف زدم ظاهرآاون دختره تهدیدمیکنه که اگه باهاش رفیق نباشه خودکشی میکنه 2بارهم خودزنی کرده اینم ازترس اینکه نکنه آسیب ببینه باهاش حرف میزده قسم خوردوگفت بهش علاقه نداره ومنودوست داره درضمن این آقاپسر هیچ کدم از شرایط ازدواجونداره سربازه.خواسته 1سال صبرکنم درحالیکه اصلا معلوم نیست تا1سال یگه بتونه بیادخواستگاری گفت تااون موقع اروم اروم اون زنومیپیچونه منم چون هنوزدوسش دارم قبول کردم اما حالانگرانم ازکجامعلوم بهش برسم ازکجا معلوم بعدازازدواج اون دختره ی کله شق دست ازسرمون برداره ودیگه اینکه تازگیها یه خواستگار دارم تمام شرایطش خوبه اگه باعقل تصمیم بگیرم انتخابش میکنم اما چطوربایه نفرازداج کنم فکرم پیش یکی دیگه باشه میترسم عاقبته منم بشه مثل اون دخترمیدونم عشقم منودوست داره به خانوادش گفته بامن ازدواج نکنه قیدازدواجومیزنه لطفا راهنمایی کنید بااین شرایط درسته من به خاطرایشون خواستگاراموردکنم درضمن ایشون گفتن دیگه مثل گذشته هرروزتماس تلفنی نداشته باشیم ماهی 1بارزنگ میزنه.کمکم کنیدممنون

 

جواب :

سلام

کسی که حاضره با زن شوهر دار رابطه داشته باشه قابل اعتماد نیست و ارزش عشق تو رو نداره اون اگرم با تو ازدواج کنه احتمال اینکه با اون زن یا زن دیگه رابطه برقرار کنه هست به نظر من ازدواج با او از این جهت خطرناکه چون تضمینی نداره که بعد ازدواج سراغ کس دیگه نره خصوصا که می گی سربازه و یک سال دیگه می خواد بیاد که شاید نظرش عوض بشه و اصلا نیاد

پس اگه خواستگارت خوبه و اونو پسندیدی به گونه ای که دوست داری همسرت بشه جواب مثبت بهش بده اگه این کار رو بکنی تدریجا عشق همسر در دلت زیاد می شه و جایگزین عشق اون پسر می شه از اینم نترس که مثل اون دختر بشی چون تو با اون فرق داری تو همین که فهمیدی اون پسر با دختر دیگه رابطه داره ولش کردی پس معلومه می تونی ولش کنی خصوصا که عشق همسر هم در دلت جا بگیره

ضمنا به حرفاش که می گه با غیر تو ازدواج نمی کنه گوش نکن و نذار دلت براش بسوزه چون این دلسوزی کار دستت می ده ممکنه یه عمر پشیمون بشی

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

 

سلام.

2سالی میشه با بسری اشنا شدم.از لحاظ شخصییتی همونی هست که همیشه دوست داشتم فرد مورد علاقم باشه.اوایل زیاد ازش خوشم نمی یومد ولی مهربونی و توجهی که بهم میکرد کم کم وابستم کرد.حالام خیلی دوسش دارم.بیش از حد هوامو داره..هر چی میگم بی چون و چرا قبول میکنه..خلاصه می شه گفت خیلی دوسم داره.منم نمی خوام از دستش بدم..من سال 2 دانشگاهم ولی اون بخاطره بعضی مشکلات نتونست بره دانشگاه.امسال قرار بود بدون کنکور وارد دانشگاه بشه!ولی هر دانشگاهی که رفت بدون بایان خدمت قبول نکردن و حالا بایستی با کنکور وارد دانشگاه بشه!از اون طرف هم اگر 1 سال منتظر بمونه تا بتونه کنکور بده از خدمت غیبت می خوره و اگرم قبول شد بازم نمی تونه بره!واقعا هر 2 از این جریان خیلی ناراحتیم..خودش که دوست نداره بره سربازی!از اون طرفم اگه بره سربازی 2سال بعد که من دیگه کم مونده درسم تموم بشه بر می گرده وحالا تازه می خواد شروع کنه به ادامه تحصیل و تا بخواد درسش تموم شه ویه کاری واسه خودش بیداکنه شما حساب کنین چند سال طول می کشه؟!درسته که تازه 22 سالشه و وقت زیاد داره..ولی اگه هر کسی جای من بود واقعا می تونست این همه سال صبر کنه؟!درسته که من تا چند سال قصد ازدواج ندارم ولی همه چیز اونم فعلا رو هواست و هیچ تصمیمی واسه ایندش نداره!می دونم نظرتون اینکه تمومش کنم و هر کدوم بریم بی سرنوشت خودمون ..گفتن این حرف واسه شما خیلی راحت و منطقیه!ولی واسه من که بیشتر از جونم دوسش دارم و مثل خانوادم بهش وابستم نمی تونم تموم کنم و بگم بلخره فراموشش می کنم!اون و چی کارش کنم؟؟!خیلی نامردیه اگه بخوام تو این شرایط ولش کنم..اون همیشه بیشم بود و من حالا چطور می تونم بگم تمومش کنیم!؟شما بگین چه کار کنم؟!

 

جواب :

سلام

کار شما یه مشکل اساسی داره اونم اینه که شما فقط عاشق همید و عشق هم به تنهایی برای ازدواج کافی نیست چون باید برای هم مناسب باشید که اینم با مشورت بزرگترها معلوم می شه پس تا نیومده خواستگاری معلوم نمی شه به درد هم می خورید یا نه

 

در نتیجه اگه این مشکلات هم یه جوری حل بشه در صورتی که بیاد خواستگاری و نتونید ازدواج کنید احساس خواهید کرد که کلی از عمرتون هدر رفته و بی خودی به کسی که بهش نرسیدید دل بستید

 

بنا بر این اگه ممکنه بهتر اینه که اون بیاد با خانواده شما صحبت کنه و اصل ازدواجتون مسلم بشه که اگه چند سال هم طول بکشه شما بدونید که بالاخره ازدواج می کنید

 

اگرم ممکن نیست بدونید که این صبر کردن به هر حال ریسک داره

 

از این مشکل اساسی که بگذریم فکر می کنم بقیه قابل حل باشه چون اون پسر می تونه الان بره سربازی و سال دیگه در حین سربازی کنکور بده و اگه قبول شد از خدمت مرخصش می کنن که به دانشگاه بره

اگرم قبول نشد سربازیش رو ادامه بده و بعد سربازی یه کاری پیدا کنه و ازدواج کنید و در طول زندگی هم می تونه درسش رو ادامه بده برفرض هم که نتونست اشکالی نداره چون مگه همه باید تحصیلات عالیه داشته باشند؟ مگر اینکه شما فکر کنید تحصیلات شوهرتون حتما باید از شما بالاتر باشه که در این مورد هم عرض می کنم بالاتر بودن تحصیل زن در صورتی مضره که بخواد با درسش به شوهر فخر بفروشه و خودشو بالاتر ببینه اما در صورتی که توجه داشته باشه که درس و تحصیل ربطی به رابطه زن و شوهر نداره و فقط به درد شغل و کار بیرون می خوره علتی نداره که به شوهرش بزرگی کنه و نگاه حقیرانه بهش بکنه که من لیسانسم و تو دیپلم

بنا بر این اگر اون مشکل اصلی که تناسب طرفینی شما است حل بشه شما می تونید حد اکثر بعد سربازی او با هم ازدواج کنید

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

 

دختری25ساله هستم حدود2سال است با پسری که5 سال از خودم کوچکتره رابطه دارم برخلاف ظاهرمن که کوچکتر ازش نشون میدم و عقل اون که از من بیشتره من با این اختلاف سنی مشکل دارم خیلی ازشم خواستم رابطمونو تموم کنیم(برخلاف احساسم)ولی قبول نمیکنه بشدت بمن علاقه داره ولی چون سرباز نکردست تا 1.5سال دیگه نمیتونه به خواستگاری بیادچون من میخوام اول سربازیش تموم شه. من خیلی باش راجبه بزرگترودنم حرف میزنم که بعدا پشیمون میشی و...بیشتر حرفای شمارم بهش گفتم ولی باز حرف خودش میزنه ازدواج.تورو خدا کمکم کنید من چکار کنم اگه بعدا پشیمون شه چی؟درضمن من خواستگار دارم ولی وجدانم اجازه نمیده یه مرد دیگه بیاد تو زندگیم و فکر این همیشه...کمکم کنید

 

جواب :

 

در مورد اختلاف سنتون و اینکه می ترسید بعدا پشیمون بشه عرض می کنم پشیمونی معمولا از دست به دست هم دادن چند عامل به دست میاد از جمله اینکه 1. دختر و پسر بعض تناسبهای لازمه فکری اعتقادی اخلاقی رفتاری خانوادگی رو ندارند و کاملا مناسب هم نیستند و 2. خانواده و اطرافیان یا دوستان پسر هم این مطلب رو قبول ندارند و دنبال بهانه می گردن که هی بهش بگن که دیدی گفتیم و گوش نکردی و ازدواجت اشتباه بود و 3. خود پسر اهل نگاه یا رابطه با نامحرمه.

پس اگه این مجموعه عوامل جمع بشه می تونه سبب پشیمونی پسر بشه یعنی از یک طرف بخاطر اختلافات فکری رفتاری دلش به زندگی با زنش گرم نیست و در نتیجه عشقش به او زیاد نیست و از طرف دیگه حرفای اطرافیان تدریجا روش اثر می ذاره و در نتیجه نگاهها و برخوردهاش با نامحرم کار دستش می ده و سبب می شه تو رو با دخترای دیگه مقایسه کنه و احساس پشیمونی بهش دست بده

اما اگر مناسب هم باشید و خانواده و اطرافیانش هم موافق باشند و دوستانش هم چیزی نگند یا اثر پذیری از اونا نداشته باشه و خودشم اهل نگاه و رابطه با نامحرم نباشه، عشق پایداری که بخاطر تناسبها بین شما ایجاد شده به قوت خودش باقی می مونه و هیچ مشکلی براتون پیش نمیاد

البته موارد دیگری هم در مورد اختلاف سن هست که ممکنه در مورد شما هم صادق باشه که می تونید در

در مورد اینم که می گید ایشون الان نمی تونه برای ازدواج جلو بیاد عرض می کنم اگه الان بتونه بیاد با خانواده شما صحبت کنه و اصل ازدواج مسلم بشه و بعدا برای مراسمات اقدام کنه خوبه وگرنه یک سال و نیم صبر کردن برای شما خصوصا با توجه به سنتون یه مقدار ریسک داره چون ممکنه بعد سربازی به هر دلیل نتونید به هم برسید و احساس کنی عمرت رفته و موقعیتهای خوب رو از دست دادی

پس اگه امکان داره باهاش صحبت کنید که الان به خواستگاری شما بیاد تا خانواده های طرفین بررسیهاشون رو انجام بدن و اگه نظر شما و خانواده موافق بود تا بعد سربازیش صبر کنید و بعدش مراسمات مربوط به ازدواج رو انجام بدید اما اگه موافقت نشد -گرچه سخته- اما ازش دل بکنید و خواستگارتون رو بررسی کنید و اگه مناسب بود بهش بله بگید.

عکس

نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

دختری هستم 20 ساله و  با یه پسر 28 ساله ارتباط دارم اون شروع کرد و این قدر تحویلم گرفت تا منم راضی شدم قصد ازدواج داریم اما میگه  الان تو را نمی خوام هیچ کس دیگه هم نمی خوام میگه هنوز زوده اخه اون یه دونه داداش بزرگتر از خودش داره منم 2 تا خواهر بزرگتر از خودم دارم نمیدونم چیکار کنم

جواب : 
سلام 
گفتید قصدمون ازدواجه به نظر من شما که دختر هستید قصدتون ازدواجه اما با این اوصافی که از طرفتون می گید یه خورده قصد ازدواج داشتنش مشکوکه چون گفتید اون خیلی تحویلتون گرفت تا شما هم طرفش برید خب اگه اون تحویل گرفتن شما برای دوستی نبود و فقط برای ازدواج بود چرا حالا می گه زوده اونم در سن 28 سالگی 
شاید بگید بد بینم عرض می کنم اخه ادم وقتی موارد این جوری رو می بینه در موارد دیگه تا قرائن و شواهد قانع کننده نبینه باورش نمی شه که طرف قصد ازدواج داره 
به هر حال به نظر من اولین قدم اینه که مطمئن بشید که قصدش ازدواجه بعدشم اینکه هم شما و هم اون برادر و خواهر بزرگتر دارید خودش مشکلیه که اون اگه الان شما رو می خواست باید بعد راضی کردن خونواده اش جلو میومد و از شما خواستگاری می کرد و سعی می کرد این مشکل رو هم حل کنه چون هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد ولی حالا که می گید فعلا نمی خواد با شما ازدواج کنه  
به نظر من افق رسیدن این دوستی به ازدواج اصلا روشن نیست و شما باهاش صریحا صحبت کنید که تا کی می خوای می خوای صبر کنی و چه طوری می خوای بر این مانع غلبه کنی اگه دیدید که یا مدت تعیین نمی کنه و یا می گه حالا حالا باید صبر کنی بهش بگید که پس رابطه ما تا زمانی که بیای خواستگاری قطع باشه 
اگه گفت پس من در همین شرایط اقدام می کنم معلومه که واقعا شما رو می خواد 
اگرم گفت که باشه تا اون زمان رابطه رو قطع کنیم معلومه که شما رو فقط برای دوستی نمی خواد و مشکلش اینه که یا در مورد ازدواج با هنوز تصمیم قطعی نداره و یا فکر می کنه زمان باید بگذره تا امادگی لازمه رو پیدا کنه 
اما اگه گفت که همین طور ادامه بدیم یعنی هم رابطه باشه و هم از خواستگاری رسمی خبری نباشه باید بهش شک کرد که شاید اصلا شما رو نمی خواد ولی در عین حال هم نمی خواد رابطه با شما رو از دست بده 
اخرشم اینکه شما برای ازدواج هنوز خیلی وقت دارید و این اونه که باید عجله داشته باشه چون سنش داره بالا میره پس عجله نکنید و نذارید که غلبه احساسات کار دستتون بده 
موفق باشید


نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur
 

دوسال پیش بود که با پسری همسن خودم آشنا شدم خیلی پسر خوبی بنظر میومد مغرور با شخصیت و جدی و مهربون کم کم به هم وابسته شدیم اما نذاشتیم هیچ چیزی باعث بشه تا عشق پاکمون از بین بره اما نمی دونم چی شد که ورق برگشت و مخالفت های خونواده اش شروع شد و آخر سر هم از همدیگه گذشتیم اما بازم دوسش داشتم ولی دیگه نباید به هم فکر می کردیم

بعد از رفتنش دچار افسردگی شدم دیگه هیچی تو این دنیا واسم ارزشی نداشت بریده بودم از همه چیز و همه کس تا اینکه 3 ماه پیش بطور اتفاقی با یه آقایی آشنا شدم که از نظر روحی خیلی تونست بهم کمک کنه با حرفایی که بهم میزد خیلی راحت تر تونستم با گذشته ام کنار بیام و کم کم فراموش کنم اما نمیدونستم باید تاوانشو پس بدم

یه روز همون آقا از من خواستگاری کرد اولش برام خنده دار به نظر اومد اما بعدش دیدم جدیه و باید منطقی برخورد کنم ولی بعد از دو سه هفته از آشنایی مون بهم گفت متاسفانه متاهله اما نمیتونه منو به عنوان یه دوست یا یه کسی که اومده تو زندگیش و قراره که بره ببینه و خیلی وقته که منو برا زندگیش در نظر گرفته

الانم مدتیه حساسیت زیادی بهم نشون میده هر چی میخوام ازش دوری کنم مانعم میشه و با حرفاش منو توجیه میکنه حاضره هر کاری که بهش میگم برام انجام بده اما نمیتونه ازم بگذره اینو بارها بهم گفته و حتی ثابت کرده نمیدونم چکار کنم ؟ حس بدی هم بهش ندارم ولی ته دلم یه جوریه کاش وابسته ی هم نشده بودیم

روابط

نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

من با پسری حدود 1 ساله که ارتباط دارم که همدیگر رو هم خیلی دوست داریم رابطمون از اول هم واسه ازدواج بود تا یه مدتی که هر دومون قبول کردیم که مناسب هم هستیم و می تونیم همسر خوبی واسه هم باشیم بعد از اون تصمیم خواستگاری گرفت و قرار شد که تا آخر ماه واسه خواستگاری بیان ولی باباش مخالفه و دلیل مخالفت باباش اینه که چون با هم تلفنی آشنا شدین معلوم نیست آخر این ازدواج به کجا ختم بشه ایشون به باباشون گفتند که اگه شما فکر می کنین که دختری که من انتخاب کردم مناسب نیست میتونین برین تحقیق که باباشون در این مورد سکوت کردند و جوابی نمیدن. چه کار کنیم که باباش راضی شه 

از طرفی من و اون با هم سر حجاب اختلاف نظر داریم خانواده دخترای فامیل اونا جلوی پسراشون راحتن ولی ما اینطوری نیستیم و وقتی نظر ایشونو پرسیدم می گه که هر طوری دوست داری تو باش هر کس همون طوری هست که خودش راحته و شوهرش هم می پسنده ولی من فکر می کنم که به این راحتی نیست و حتما به مشکل برمی خوریم تو مهمونی یا عروسی مثلا.

مورد بعدی اینکه من اول قبول کردم که واسه زندگی مشترک در شهر اونا ساکن شیم ولی الان من یه کار خیلی خوب گیرم اومده که واقعا نمی خوام از دستش بدم . مطمئنم وقتی بهش بگم می گه اینقدر تامینت می کنم که نیازی به کار نداشته باشی کلا نظرش اینه. ولی من نمیتونم متکی به یه نفر که شوهرمه باشم از نظر اقتصادی. الانم واسم سخته که به مامانم بگم من پول نیاز دارم فکر می کنید که من چه طوری بهش بگم که قبول کنه ؟

این تغییر نظر من هم قطعیه و من تصمیممو گرفتم. اینم بگم که اگه بیاد اینجا می تونیم یه زندگی راحت و کوچیکی با هم شروع کنیم و زیاد هم فقیر نمی شیم ولی اگه وابسته به باباش باشیم هر چی بخواد در اختیارش می ذاره که من خودم و هم اون این شیوه رو نمی پسندیم.

لطفا راهنماییم کنید


جواب : 
سلام 

اول از همه یه چیز بگم من به ازدواجی که از عشق شروع بشه یه خورده بد بینم اونم بخاطر تجربه های تلخیه با این نوع ازدواج نصیب عده ای شده و دلیلش هم اینه که زندگی با عشق به ظاهر اراسته و حرفای قشنگ پایدار نمی شه بلکه زندگی به عشقی نیاز داره که از دیدن مجموعه رفتارها و افکار و برخوردهای طرف مقابل در طول زندگی به دست بیاد پس درستش اینه که در مرحله انتخاب عقل بگه به درد هم می خورید و دل به همون مقدار که می بینه فقط بپسنده و بهش تمایل پیدا کنه و بعد ازدواج وقتی که دل هماهنگی افکار و گفتار و برخوردها رو می بینه به تدریج هرچه می گذره عاشق تر بشه به همین خاطر می گن افرادی مثل پدر مادرها که با تجربه هستن برن و بررسی کنن که این دو نفر به هم می خورن که در اینده دچار مشکل نشن یا نه 
من این حرفها رو گفتم اما بخاطر اینکه خیلی عاشقید شاید خیلی به این حرفها گوش ندید ولی من وظیفمه که بگم در اینده نگید که چرا نگفتی
 
از این حرف که بگذریم برای راضی کردن پدر ایشون به نظر من درست نبوده که ایشون به باباش گفته اگه دختری که من می خوام خوب نیست برو تحقیق کن بلکه ایشون باید هر کاری که لازمه انجام بده تا فکر و دل پدرش رو نسبت به شما متمایل کنه به اینکه مثلا یه تحقیق همه جانبه رو در مورد شما انجام بده و به پدرش ارائه بده و خوبی خونوادتون و مناسب بودن شما رو از زبون دیگران براش اثبات کنه 
علاوه بر اینکه سعی کنه دل پدرش رو نسبت به شما نرم کنه به اینکه از خوبیای شما تعریف کنه و یا کاری کنه که پدرش شما یا عکس شما رو ببینه و یا با هر لطایف الحیلی شده پدرش رو بیاره خواستگاری شما که شما رو ببینه و با شما صحبت کنه که اگه به عنوان عروسش تو دلش جا کنید تمومه 
برای راضی کردن پدرش برای خواستگاری شما بهش بگه که شما چرا ندیده رد می کنید یا بگه وقتی من اونو می خوام باید برام اثبات بشه به دردم نمی خوره و وقتی که شما ندیدید چطور برام اثبات می کنید که خوب نیست 

در مورد حجاب هم بگم اینکه می گه هرجوری می خوای باش خوبه اما این مهمه که برای زن خودش چقدر حجاب رو لازم می دونه ایا اعتقادش مثل شما است یا مثل اونای دیگه فکر می کنه اگه عقیده اش مثل شما باشه خوبه اما اگه مثل اونای دیگه باشه گرچه الان می گه اختیار با خودت اما ممکنه همون طوری که اشاره کردید بعدا در بعض مراسمات بگه که چرا بر خلاف بقیه با حجابی این طور که تو هستی برای من افت داره 
علاوه بر اینکه تجربه نشون داده دختر که تو یه خونه میره از اخلاقیات و رفتار شوهر و خونواده اش تاثیر  می پذیره خصوصا در زمینه ترک واجب که گناهه چون دیدن گناه دیگران انجام گناه رو برای ادم اسون می کنه نمی گم حتما عوض می شید بلکه می گم زمینه عوض شدن برای شما ایجاد می شه  

در مورد محل زندگی فکر می کنم به صورت کلی زندگی در محل زندگی پسر بهتر باشه چون با ازدواج تکیه زن به شوهرش می شه و حتی تکیه زن به پدر مادرش هم کم می شه و در معمول زندگی ها زن نه تنها سختش نیست که از شوهرش پول بگیره بلکه پول رو به عنوان اینکه حقشه طلب می کنه و مردها هم خرج زنشون رو خرج خودشون می بینن و علتش عشق طرفینیه که باعث می شه هرکی هرچی رو که داره مال خودش نبینه به همین خاطر می بینیم که معمول زنهایی که کار می کنن پولشون رو در زندگی مشترک خرج می کنن
شاید بگید که خب تکیه مرد هم به زنشه بله مرد درسته زنش رو دوست داره اما اگه تو مثل مسائل و مشکلات مالی گیر کرد و خودش نتونست حلش کنه تکیه اش به زنش نیست بلکه میره سراغ خونواده پدرش و اگه در شهر پدریش باشه خیالش راحت تره که اگه دچار مشکل شد می تونه از اونا کمک بگیره 
اینا که گفتم به صورت کلی است و تصور هم نمی کنم که شما غیر از دیگران باشید بنا بر این در مورد شما به نظر من به صلاح زندگیتون اینه که به محل زندگی شوهر برید 
اما اگه حرف منو قبول نکردید و خواستید که ایشون رو راضی کنید به شهر شما بیاد من فکر می کنم شما راه غیر مستقیم رو کنار بذارید و صمیمانه و صادقانه موضوع رو با همه جوانبش و دلایلی که براتون مهمه براش مطرح کنید و سعی کنید قانعش کنید و اگر قانع نشد اگه فکر می کنید که برای شما مناسبه و در کنار اون زندگی خوبی خواهید داشت چه اشکال داره که از این خواستتون بگذرید اگرم نمی تونید بگذرید از ازدواج با اون صرف نظر کنید ولی به نظر من اولی بهتره چون باید قبول کرد که این طور نیست که همیشه اوضاع مطابق ایده الی که مورد نظر ما است پیش بره و باید ظرفیت پذیرش خلاف میلمون رو داشته باشیم 
این یه مطلب کلیه که خیلی به شما در طول زندگی کمک خواهد کرد که واقع بین باشید و خواست ایده الی نداشته باشید که بگید طرف من باید همه چیز داشته باشه و گرنه اصلا نمی خوامش چون اگه این دید رو داشته باشید و با ایشون ازدواج نکنید ممکنه با هیچ کس هم نتونید ازدواج کنید چون بالاخره ادمی که بی عیب باشه و همه شرایطش کاملا بر وفق مراد شما باشه اصلا وجود خارجی نداره پس بهتره که با شرایط فعلی به جورایی کنار بیاید و اگه اون قبول نکرد شما قبول کنید 


نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

23 سالمه .زیاد مذهبی نیستم . قیافه خوبی هم دارم . اما تا حالا دوست دختر نداشتم.یعنی خودم نخواستم.این در حالیه که همه رفیقام دوست دختر دارن.اکثرشون هم رابطه نامشروع دارن.اونا همش به من سرکوفت میزنن که این افکار تو دیگه پوسیده شده و حالا همه پسرا دوست دختر دارن.تا جایی که من از راهی که اومدم پشیمون شدم و فکر می کنم تو ایران فقط من تنها هستم که دوست دختر ندارم(البته جز پسرهایی با تیپ خاص مذهبی).این باعث شده که احساس افسردگی کنم.حس کنم عقب افتاده و املم(اینها چیزاییه که دوستام میگن).خیلی احساس تنهایی میکنم.البته این تنهایی تا یه جایی به نفعم شد و تونستم خوب درس بخونم و امسال تو کنکور ارشد رتبه یه رقمی آوردم اما دیگه خسته شدم. به من بگید چی کار کنم؟یکی از دوستام چند بار می خواست منو با یه دختر آشنا کنه اما من نخواستم.آیا بهتره با دختری دوست بشم؟در ضمن من می تونم میل جنسیم رو کنترل کنم اما نیاز عاطفی شدیدی احساس می کنم.به خدا احساس خیلی بدی دارم.خواهش میکنم زودتر جوابمو بدین

 

جواب :

سلام

درسته که کار دوستان شما غلطه اما کار شما هم چندان درست نیست، کار اونا نادرسته چون نیاز عاشقانه و جنسی شون رو از راه نادرست ارضا می کنند و کار شما هم درست نیست چون این دو نیاز و حق طبیعیت رو سرکوب می کنی

یعنی اگه رابطه نامشروع اونا از نظر عقل و دین غلطه، خویشتن داری تو هم همینطوره

ارتباطات جنسی اونا از نظر دین غلطه چون گناهه، از نظر عقل هم غلطه چون اگه قرار باشه هرکس مجاز باشه با هرکس رابطه جنسی برقرار کنه جامعه انسانی به یه جامعه حیوانی مبدل می شه که در اون خبری از حد و مرزهای اخلاقی نیست

اما اینکه گفتم خویشتن داری شما هم از نظر دین و عقل غلطه علتش اینه که از نظر عقل کار مضر به بدن و روح رو نباید انجام داد و خویشتن داری هم اثرات منفی زیاد داره پس خویشتن داری شما عقلا نادرسته

دلیل نادرستی خویشتن داری از نظر دین هم اینه که وقتی قران در سوره نور ایه 32 و 33 راههای برخورد با نیاز جنسی و عاطفی رو ذکر می کنه می گه: اول ارضاء از راه صحیح بعد اگه نشد خویشتن داری، یعنی اگه شما به هر دلیل سالها خودتو از ازدواج محروم کنی و به جاش خویشتن داری کنی خلاف حرف قران عمل کردی بخاطر این که خویشتن داری از نظر قران مال مرحله بعده اونم به صورت موقت و کوتاه مدت تا زمانی که بتونی ازدواج کنی

شاید شما بگید این که همون شد، درسته که قران گفته اول ازدواج بعد خویشتن داری اما وقتی ازدواج عملا سالها به تاخیر میفته، ادم چاره نداره و باید به حکم قران خویشتن داری کنه، جوابش اینه که ازدواجی که خدا منظورشه این ازدواج رایج در جامعه ما نیست، ازدواج مورد نظر قران اصلا نیاز به پول و امکانات نداره و خیلی راحت تر از اونی که فکرش رو بکنی قابل انجامه، حالا اگه مردم ازدواج رو سخت کرده اند به خدا مربوط نیست

پس از نظر عقل و دین راه درست برای شما اینه که از راه حلال خودتو اروم کنی وگرنه هم به پیامدهای منفی خویشتن داری دچار می شی و هم یواش یواش قدرت مقاومتت کم می شه و حرف دوستان در تو اثر می ذاره و می گی: کی گفته که دوست دختر داشتن بده اینم بدون که اگه شروع کردی اولش سخته بعد برات عادی می شه و در مرحله بعد وقتی رابطه بدنی با دوست دختر پیدا کردی و لذتش رو چشیدی یواش یواش به رابطه جنسی هم کشیده می شی و یک دفعه سر بالا می کنی و می بینی که تمام اصول اخلاقی رو که قبولشون داشتی زیر پا گذاشتی و اگه بازم ادامه بدی مثل بعضیا می شی که دیگه نمی تونن بیش از مدتی کوتاه با یک دختر باشن و دلشون رو می زنه و اون وقته که عزا می گیری که چه طور می تونم ازدواج کنم و یک عمر با یک زن زندگی کنم و دلمو نزنه

خلاصه اگه الان فکری به حال خودت نکنی ممکنه یه خورده که بگذره از دستت در بره و دیگه نتونی جلوی خودتو بگیری

راهشم اینه که تصمیم بگیری به جای خویشتن داری نیازهای جنسی عاطفیت رو از راه حلال ارضا کنی ، ضمنا دنبال این هم نباش که با ازدواج موقت مشکلت رو حل کنی چون ازدواج موقت اسمش روشه موقته و تموم می شه پس فقط به درد برطرف کردن نیاز جنسی می خوره اما به نیاز عاطفی پاسخ نمی ده؛ چون نیاز عاطفی یعنی دل بستگی و عشق، و عشق هم که موقت بردار نیست که بشه با ازدواج موقت جوابشو داد

نتیجه دیگه این حرف اینه که حواست باشه دوستی با دخترا هم نیاز عاطفی تو رو برطرف نمی کنه چون از دو حال خارج نیست یا در این رابطه دل می بندی یا نه، اگه دل نبندی که رابطه اصلا عاطفی نیست تا نیاز عاطفیت رو رفع کنه و اگرم دل ببندی وقتی که رابطه تموم می شه کلی باید رنج بکشی تا طرفت رو فراموش کنی  

پس حالا که رفع نیاز عاطفی تو در گرو یک ارتباط دائمی است اگه نخوای خویشتن داری کنی تنها راه پاسخ گویی به نیاز عاطفی تو ازدواجه و هرچقدر و به هر علت تاخیر بیفته خطرهای گوناگونی که اشاره کردم در کمین تو است

پس اگه به هر دلیل تصمیم به ازدواج نداری نظرت رو عوض کن و اگه مشکلات مالی و... داری شروع کن و با توکل به خدا پیش برو و مطمئن باش که خدا کمکت می کنه همون طوری که خیلیای دیگه رو - که اعتراف می کنن قبل ازدواج هیچی نداشتیم اما بعد ازدواج به لطف خدا همه چیز داریم - کمک کرده

ضمنا اینم بدون که به محض اینکه توی خط ازدواج بیفتی وضع روحیت بهتر می شه چون امید رسیدن به محبوب و معشوق حال و هوات رو عوض می کنه ، علاوه بر اینکه امیدی که پیدا می کنی قدرتی بهت می ده که توان  مقاومتت رو در برابر خطاها بالا می بره



نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

سلام

من از یه دوستی که به هدف ازدواج شروع شده بود و 4 سال دوام داشت بیرون اومدم چون تو طول  این مدت فهمیدم که به دلیل وجود چند اختلاف بین ما شاید این رابطه سرانجام خوبی نداشته باشه می دونم که شاید کاره درستی کرده باشم اما نمی دونم که الان چطوری باید به این قضیه کنار بیام.خیلی برام سخته.

 

جواب :

سلام

شک نکن که ارتباط دختر و پسر به هدف ازدواج در صورتی که به عشق نابهنگام منجر بشه نادرسته چون برای ازدواج باید از دروازه عقل وارد شد نه عشق ولی هر حال کاریه که شده و اشتباهیه که کردی و بجای اینکه برای ازدواج عقل رو جلو بندازی رفتی عاشق شدی

بازم شک نکن اینکه تمومش کردی کار کاملا درستی بوده - چون این عشق بی سر انجام چیزی جز ضرر روحی و جسمی برات نداره – ولی حالا که خربزه رو خوردی و باید پای لرزش هم بشینی و این قدر تحمل کنی که این عشق بی سر انجام رو فراموش کنی ولی اینم درسته که نباید تسلیم بشی و دست روی دست بذاری تا رنج فراغ داغونت کنه پس برای اینکه درد و رنجت تا زمان فراموش کردنش کم بشه اقدامات زیر رو انجام بده:

          ?- اولش به این فکر کن که عشق بی سر انجام تو یه تمایل شدید مضره که داره جسم و روحت رو می خوره و نابود می کنه درست مثل کشش شدید یه معتاد به مواد مخدر که می دونه براش مضره اما بخاطر کیف و لذتی که داره تمایل شدید بهش داره پس سعی کن ازش متنفر بشی چون از یه طرف سلامتت رو به خطر انداخته و از طرف دیگه شبیه یه تمایل کثیف مثل اعتیاده بعدشم همون طور که یه معتاد برای ترک اعتیاد باید سختی و مرارت بکشه تو هم خودتو برای یه مدت سختی کشیدن آماده کن و فکرم نکن که فراموش کردنش محاله چون وجود عده زیادی از دخترا که بعد یه مدت تونستن عشقشون رو فراموش کنن دلیل خوبیه بر اینکه کاملا ممکنه و تو هم می تونی فراموشش کنی

        ?- هر وقت به یادش می افتی سعی کن بیشتر به عیوب و نقصها و کارهای بدی که احیانا انجام داده فکر کنی و به تدریج فکر کردن به نقاط منفیش رو زیاد کن تا ازش متنفر بشی

       ?- هر گونه نشونه ای که تو رو به یاد او می اندازه از بین ببر و اگه نمی شه از خودت دورش کن و حتی جایی که تو رو یاد او می اندازه نرو

       ?- با اشتغالات فکری و عملی اوقات زندگیت رو طوری پر کن که وقت فکر کردن بهش رو نداشته باشی و همچنین اوقات فراغت و بیکاریت رو هم با تفریحات و بازیها و مطالعه و کارای متنوع و جذاب سپری کن

       ?- در محیط های چمعی مثل جمع های مختلف دوستانه و فامیلی سفرهای دست جمعی شرکت در کلاسهای مختلف ببشتر شرکت کن  

        ?- از تنهایی بپرهیز

          ?- از فعالیتهای ورزشی خصوصا جمعی غافل نشو چون با تخلیه انرژی به آرامشت کمک می کنه

        ?- جذابیت های قلبی دیگر رو در خودت تقویت کن مثل ارتباط محبت امیز بیشتر با مادر و اعضای دیگر خانواده و یا دوستان صمیمی

        ?- ارتباط عاشقانه قلبی با خدا و اهل بیت علیهم السلام برقرار کن و اینو بدون که اگه محبت اونا در دلت شعله بکشه محبتهای دیگه میره پی کارش

    ??- اگه خواستگار  خوب داشتی هرچه زودتر ازدواج کن چون محبت جدید محبت قبلی رو کم رنگ می کنه بخاطر اینکه آنچه تو رو به طرف این عشق بی سر انجام جلب کرد نیاز تو به عشق و محبت جنس مخالف بود که یه ازدواج عاشقانه این نیاز رو رفع می کنه و آروم می شی و راحت تر می تونی از دست اون عشق مزاحم خلاص بشی

     ??- از دعا غافل نشو چون دلی که شکسته است و چشمی که اشک داره به خدا نزدیکتره ، پس با آه و ناله در خونه خدا و مقربان درگاهش برو و با اصرار حاجتت رو بخواه تا هم انشا الله حاجتت بر آورده بشه و دلت از این علاقه خالی بشه و آزاد بشی و هم اینکه به برکت پناه بردن به خدا و ارتباط قلبی با درگاه الهی از نظر روحی آروم و سبک بشی

موفق باشید



نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur
   1   2      >
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • آی تی ایران
  • قالب میهن بلاگ
  • ضایعات
  • انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس