سفارش تبلیغ
صبا

رایحه ظهور زنجان
 

سوال:

یه مدتی هست با یه پسری آشنا شدم علاقه زیادی هم بهش دارم اونم همینو میگه ولی چندوقت پیش بهم گفت نمیتونیم ازدواج کنیم..ظاهرا ازخانواده هایی هستن که ازدواج فامیلی قبول دارن و مامانش برای ازدواج دخترخالشو براش درنظر گرفته ..اشتباه من این بوده که بهش گفتم خیلی دوسش دارم ولی بعد ازاین حرفای من خیلی سرد شده وکمتر همدیگرو می بینیم.خیلی وقتا تا من زنگ نزنم هیچی نمیگه فقط منتظر تماس من هست..ما تودانشگاه باهم هستیم البته رشته هامون فرق میکنه.چیکار کنم که اونو برگردونم واقعا دوسش دارم لطفا راهنماییم کنید

جواب:

شما باید در ظاهر عقب بکشید خود این عقب نشینی اثر مثبت داره یعنی زنگ نزنید اگرم زنگ زد یه خورده سرد برخورد کنید یا جواب مختصر بدید که متوجه بشه اتفاقی افتاده و اگه گفت چی شده بهش بگید که این طور ادامه دادن که معلوم نیست به جایی برسه چه فایده ای داره و اگه این طور باشه بهتره روابط رو تمومش کنیم، اگه گفت باشه نترسید شما هم بگید باشه، اگه دلش پیش شما باشه یقین بدونید که برمی گرده و دوباره تماس می گیره پس اگه تماس گرفت جوابش رو بدید اما بازم خیلی تحویلش نگیرید که متوجه باشه ناراحتی شما ادامه داره

این کار رو اون قدر ادامه بدید که اون مطمئن بشه که شما حاضر نیستید بدون ازدواج باهاش ادامه بدید و وقتی که اون جلب شد کاری کنید که به سمت خواستگاری از شما پیش بره

در این مدت تدریجا برخورد رو بهتر کنید تا بیشتر جلب بشه اما یه کاری کنید که احساس کنه برخورد شما عکس العمل اظهار محبت اونه به عبارت دیگه باید احساس کنه سرش منت می ذارید که بهش محبت می کنید

خلاصه کلام اینکه باید مطلوب بشید و از طالب بودن دربیایید تا اون شما رو خوب تحویل بگیره

اینم بگم نکنه دلتون به حالش بسوزه و از این کار ناراحت بشید، چون پسر از طالب بودن خوشش میاد همون طور که دختر هم از مطلوب بودن خوشش میاد



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 90/2/28 توسط rayehezohur

من دختری 14 ساله هستم حدود 3ماهه که با پسر همسایمون که 17 سالشه دوستم و واقعا همدیگرو دوست داریم در واقع اصلا نمیتونم فراموشش کنم می خواستم بدونم که اشکالی داره ما همدیگرو میخوایم؟اگه میشه یکم راهنماییم کنید

 جواب:

 سلام دوست داشتنی اشکال نداره که زود به ازدواج برسه اما اگه قرار باشه تا سالها فقط دوست باشید به امید اینکه بعدا ازدواج کنید رابطه شما درست نیست چون اولا:ممکنه رابطه تون بعد یه مدت گناه الود بشه و در این سالها کلی گناه در نامه عملتون نوشته بشه و ثانیا:هیچ تضمینی نیست که نظر طرف شما در طول این همه سال عوض نشه و ثالثا: امکان داره در صورتی که بعد این همه سال که خواستگاری اومد بخاطر مخالفت خانواده ها نتونید ازدواج کنید و رابعا : امکان داره با مشورت خانواده ها به این نتیجه برسید که مناسب هم نیستید، و اگه به هر دلیل نتونید به هم برسید باید هرچی عشق دارید از دل بیرون کنید و این به شدت شما رو رنج خواهد داد و کلی باید زجر بکشید تا طرف رو فراموش کنید

بنا بر این در صورتی که امکان صحبت خانواده ها و مسلم کردن اصل ازدواج شما برای اینده وجود نداره عاقلانه ترین راه اینه که قطع رابطه کنید .



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 90/2/28 توسط rayehezohur

* آیا در اسلام چیزی تحت عنوان بسته شدن بخت یا چیزی به این مفهوم داریم؟ چون من چند دعا را در چند جا دیده ام که درباره آن گفته شده که برای باز کردن بخت دختران است. در علوم غریبه هم چنین مسایلی داریم؟ لطفا توضیح دهید.

* آیا در اسلام چیزی تحت عنوان بسته شدن بخت یا چیزی به این مفهوم داریم؟ چون من چند دعا را در چند جا دیده ام که درباره آن گفته شده که برای باز کردن بخت دختران است. در علوم غریبه هم چنین مسایلی داریم؟ لطفا توضیح دهید.

گرچه سحر، جادو و بسته شدن بخت واقعیت دارد ولی غالب آن چه امروزه در میان مردم در این باره شایع است، بى‏اساس مى‏باشد و اکثر کسانى که به این امور مى‏پردازند کلاه بردارانى هستند که از این طریق قصد اخاذى و پر کردن جیب خود را دارند

سحر و جادو و بسته شدن بخت از نظر قرآن کریم و احادیث واقعیت دارد. به این امر در آیه 102 سوره بقره و 4 سوره فلق اشاره شده است. از این آیات و برخی روایات استفاده می شود که برخی از سحرها واقعا اثر گذارند. همچنان که آیه 102 سوره بقره می فرماید: مردم سحرهایی را فرا می گرفتند که میان مرد و همسرش جدایی می افکند.

علامه طباطبایی در وجود داشتن چنین اموری می فرمایند: «... در این میان افعال خارق العاده دیگری است که مستند به هیچ کدام از سبب از اسباب طبیعی و عادی نیست، مانند خبر دادن از پنهانی ها و مانند ایجاد محبت یا دشمنی و گشودن گره ها و گره زدن ها و خواب کردن و احضار و حرکت دادن اشیاء با اراده و از این قبیل کارهایی که مرتاض ها انجام می دهند که به هیچ وجه قابل انکار نیست، یا خودمان بعضی از آنها را دیده ایم و یا برایمان آن قدر نقل کرده اند که دیگر قابل انکار نیست».

تأثیر تکوینی سحر به اذن خداوند:

یکی از اصول اساسی توحید، این است که همه قدرت ها در این جهان از قدرت پروردگار سرچشمه می گیرد، حتی سوزندگی آتش و برندگی شمشیر بی اذن فرمان او نمی باشد. منتها مفهوم این بیان مجبور بودن افراد در کار خود نیست.

توضیح این که: جهان آفرینش، جهان اسباب و مسببات است. البته برخی سبب ها مادی است و برخی غیر مادی است. اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفته است که هر پدیده و حادثه ای از علت ویژه خود صادر گردد و درعین حال، نظام علت و معلول ها همگی به خدا منتهی شده و از او قدرت و نیرو می گیرند. او است که سبب را می آفریند و به آن قدرت و نیرو می بخشد و آن را برای ایجاد معلول ویژه خود آماده می سازد. در حقیقت مؤثر واقعی، در تمام نظام جهان یکی است و نظام جهان که به صورت اسباب و مسببات جلوه گری دارند، همگی از او استمداد گرفته و به او منتهی می شوند (اصالت روح، ایت الله سبحانی، ص 241، مؤسسه امام صادق).

در تأثیر سحر و جادو نیز وضع چنین است. خداوند متعال با قدرت خویش، چنین اراده و نیرویی را در افراد به ودیعت نهاده است. انسان ها با بهره گیری از این اراده و تقویت آن می توانند به کارهای شگفت انگیزی دست زنند. برخی مانند اولیای خداوند از آن نیرو و در مسیر مناسب، استفاده می کنند و عده ای دیگر، با سوء استفاده از آن به کارهای ناشایست اقدام می کنند؛ پس، در واقع اصل وجود این نیرو در نهاد آدمی از آن خداوند و به فرمان او است، منتها چگونگی بهره گیری از آن به عهده خود انسان نهاده شده است و او در چگونگی بهره گیری از آن مسؤول است

گاهی خواستگار کم است و یا برخى افراد، به خاطر عدم وجود این تناسب، پس از خواستگارى، پى‏گیرى نمى‏کنند و شما گمان مى‏کنید بخت شما بسته شده است. پس این هم مى‏تواند یکى از عوامل جور نشدن باشد و نه بسته شدن بخت. بنابراین حل نشدن مشکل ازدواج مى‏تواند ریشه در عوامل و علل فوق داشته باشد. گرچه نمى‏خواهیم بگوییم سحر و جادو و بستن بخت، هیچ گونه واقعیتى ندارد، ولى از طرف دیگر نمى‏توان مطمئن بود که مورد و مشکل افراد ریشه در همین مسئله دارد. وجود نیروهایى نظیر آن چه از سحر و جادو ناشى مى‏شود، به مقتضاى نظام دنیا مى‏باشد. در این نظام، تزاحم بین زشتى‏ها و پلیدى‏ها وجود دارد و همچنان که انسان‏هاى شیطان‏صفت و زشت‏کار وجود دارد، جن‏هاى پلید و آزار دهنده نیز وجود دارد؛ ولى باید توجه داشت که غالب آن چه امروزه در میان مردم در این‏باره شایع است، بى اساس است و بیشتر به افکار روانى، تخیلات، سوءظن‏ها، توهمات و مشکلات واقفى موجود در رفتار و اعمال آنها مربوط است و اگر بر فرض موردى پیدا شد که سحرى در کار بود، مى‏توان از راه‏هاى زیر براى بطلان آن استفاده نمود:

1. استعاذه به خداوند و خواندن سوره‏هاى فلق و ناس.

2. خواندن و نوشتن آیات 75 تا82 سوره یونس و همراه داشتن آن.

3. دعا و تضرع به درگاه خداوند.

4. درخواست دعا از اولیاى واقعى خداوند.

5. صدقه دادن.

دعا براى فراهم شدن زمینه ازدواج با همسری شایسته از کارهای مستحب و مورد ترغیب خداوند است چرا که قبل از اقدامات شخصى و تصمیم گرفتن بر اساس فهم و شناخت فردى به خداوند روى آورده و از او خیرخواهى نموده‏اید و از اوهدایت جسته‏اید لذا در روایات متعدد حضرات ائمه(ع) ما را به دعا کردن و نماز خواندن براى دست یافتن به یک ازدواج موفق توصیه و سفارش نموده‏اند. کافى است با حسن اعتماد و قلب پاک رو به درگاه الهى آورید و دعا کنید. توجه شما را به روایت زیر جلب مى‏کنیم:

از امیرالمؤمنین نقل شده که هر کس قصد ازدواج داشته باشد دو رکعت نماز گذارد در هر رکعت پس از حمد سوره یاسین بخواند پس از اتمام نماز حمد و ثناى پروردگار گذارد.

افزون بر این، دو دعا را نیز زیاد بخوانید در قنوت نماز و بعد از هر نماز، در سجده و یا هر وقت دیگر:

1. « اللهم اغننی بحلالک عن حرامک و بطاعتک عن معصیتک خدایا مرا بی نیاز کن با حلالت از حرامت و با فرمانبرداریت از نافرمانیت». برخی از بزرگان توصیه کرده اند این دعا 114 مرتبه در یک مکان مقدس مانند مسجد یا زیارتگاه خوانده شود.

2. «رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر ؛ خدایا! بی تردید من به خیری که تو بر من فرو می فرستی نیازمند و محتاجم (قصص، آیه 24)

قرآن مجید می فرماید که وقتی موسی گرسنه و تنها و بی سرپناه این دعا را خواند به لطف خدای عالی حضرت شعیب دختر خود را به سوی او فرستاد و او را به دامادی برگزید.

ان شاء الله دعاهای قرآنی برای همه ما مفید بوده و ظرفیت استفاده از آنها را داشته باشیم همچنین دعای معراج و نادعلی برای گشایش همه گرفتاری ها از جمله مشکل شما مفید است. از ائمه معصومین(ع) در این باره روایات متعددی داریم که ما در این مجال به یک مورد آن اشاره می کنیم:

امام صادق(ع) به ابوبصیر می فرمایند: هرگاه خواستی ازدواج کنی ابتدا دو رکعت نماز بجا بیاور سپس حمد و سپاس خداوند نما و بعد:

«اللهم انی ارید ان تزوج، اللهم فاقدر لی من النساء اعفهن فرجا، و احفظهن لی فی نفسها و فی مالی، و اوسعهن رزقا و اعظمهن برکه، و اقدر لی منها ولدا طیبا تجعله خلفا صالحا فی حیوتی و بعد موتی»؛ خداوندا! من می خواهم ازدواج کنم، خداوندا! برای من پاکدامن ترین زنان را مقرر فرما و کسی که خویشتن دار از همه نسبت به خود و نگهداری کننده ترین فرد در مالم باشد، که به واسطه آن نفسم (حالم) و مالم محفوظ بماند، کسی که فراخ ترین روزی و بیشترین برکت را در زندگی داشته باشد، و از وی برای من فرزندی طیب در نظر بگیر که جانشینی شایسته در حیات و ممات من باشد.

خواندن نماز امام زمان(ع) ودرخواست از آن حضرت هم مفید است.

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 89/11/10 توسط rayehezohur

تا اونجایی که یادم می یاد از سال دوم دبیرستان بود که با جنس مخالف دوست شدم اون موقع ها من خیلی دور درس و کتاب بودم برای همین با کسی دوست شدم که اونم اهل درس و کتاب بود و در کل دانشجو بود و یه جورایی توی درسا کمکم می کرد از اون موقع ها شروع شد و از جایی که اون اولین پسری بود که باهاش دوست شدم مثل بقیه دخترا ها با هاش صادق بود و خیلی هم صادق بود در حدی که خودش هم تو کف صداقت من بود ، این شد که من عاشقش شدم و عشق پاک خودمو بهش دادم ولی اون با کمال نامردی نه تنها عشق منو قبول نکرد بلکه با استفاده از من به کسی که دوستش داشت رسید و با اون ازدواج کرد خیلی جالبه اون از من خواست کمکش کنم  به کسی که دوستش داره  برسه و منم اینکار رو کردم چون خیلی دوستش داشتم و عاشقش بودم و اونم خیلی راحت منو گذاشت کنار به همین راحتی .

این شد که من از اون موقع به بعد دیگه پسرا رو فقط در حد استفاده می دیدم و همه رو دروغ گو می دونستم و همیشه به این فکر می کردم که چطور یه پسر رو عاشق خودم کنم و چطور ضربه ی آخر رو بهشون بزنم و یه جورایی انتقام عشقمو از همه ی پسرا بگیرم .

از اون موقع ها شروع کردم از موقعیت خودم استفاده کنم آخه از نظر ظاهری من شبیه ایرانی ها نبودم و یه جورایی شبیه اروپایی ها هستم و خیلی هم درس خون بودم همه آرزوشون این بود که با من دوست بشن . هر روزی که می رفتم بیرون اصلا کرایه رفت و آمد نمی دادم آخه همه از خداشون بود منو سوار کنن و خیلی راحت هم من سوار می شدم و هر دقیقه ی هم به اون صحنه فکر می کردم که چطور اون نامرد که من عاشقش بودم چطور منو قربانی خودش کرد برای همین پر از نفرت می شدم و با دلی از کینه و نفرت با پسرا صحبت می کردم و البته هیچ آتویی دستشون نمی دادم بلکه ازشون آتو هم می گرفتم اونا شده بودن نوکر درخونه ی ما جوریی که من اصلا احتیاج به پول تو جیبی پیدا نمی کردم و همین باعث تعجب خانوادم شده بود آخه من پسر جماعت رو فقط در حد استفاده می دیدم

خلاصه یه مدت دیدم که خانوادم خیلی حساس شدن برای همین ازتباطاتمو خیلی کم کردم و به سه یا چهار نفر کمشون کردم و تا یه مدت در همین حد نگه داشتم تا اینکه یکی از وسط شد عاشق سینه چاک من که هر چی بهش می گفتم نه نمی گفت اگر می گفتم بمیر می مرد حتی اینو هم روی اون امتحان کردم در حدی که یه بار بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمت  طرف یه هفته رفت بیمارستان

توی این زمان من دیگه دبیرستان رو تمام کرده بودم و شاغل شده بودم و هم دانشجو بودم   و این دیگه آخرش بود چون خیلی کم خونه بودم و فرصت بیشتری هم داشتم ولی خدائیش توی محیط دانشگاه با یه نفر هم دوست نشده بودم اخه معتقد بودم که دانشگاه محیطش مقدسه

گذشت تا همین چهار  پنج ماه پیش  که به واسطه ی کارم با یکی آشنا شدم که خیلی موقعیت خوبی داشت در حقیقت اوایل اونم مثل بقیه می دیدم ولی اون یه تفاوتی با بقیه داشت  تفاوتی که منو به خودش وابسته کرد تفاوتی که باعث شد به خودم بر گردم و به گذشتم نگاهی بندازم  و ببینم چه کارایی کردم و چه دلایی رو شکستم

تنها تفاوتی که اون با بقیه داشت این بود که اگر من به اون دروغ می گفتم اونم با من همین بر خورد رو می کرد اگر داد می زدم اون بیشتر از من داد می زد و اگر قهر می کردم اون تا یه هفته اصلا  نگاهم نمی کرد چه برسه به اینکه با من حرف هم بزنه هر وقت باهاش تماس می گرفتم اگر کار داشت کارشو به خاطر من تعطیل نمی کرد بلکه می گفت بعدا زنگ می زنم الان کار دارم و بیکار نیستم که باهات صحبت کنم

اوایل خیلی برام عجیب بود آخه  بقیه حاضر بودن هر چی من می گفتم برام انجام بدن که یه ساعت پیشم یاشن ولی اون هر چی رو سر جای خودش می خواست همین باعث شد که به خودم بر گردم که چقدر از خودم دور شدم و دارم چه کارایی می کنم همه منو یه آدم موفق می دونستن همه ی دوستام حسرت منو می خوردن ولی من اون موقع بود که فهمیدم هی چی نیستم .

وقتی خوب به دوست جدیدم نگاه می کردم می دیدم که هر چی که هست رو نشون می ده نه اون چیزی که من می خوام  و این یه رویا بود برای من اخه بقیه اون چیزی که من می خواستم بهم نشون می دادن ولی این بر عکس بقیه بود از اون موقع بود که بهش جدی نگاه می کردم و به خاطر اون همه رو گذاشتم کنار و به آرامش رسیدم و از اون لحظه به خودم قول دادم که باهاش رو راست باشم و تا امروز باهاش رو راستم و نتیجه این شد که الان رابطه ما از دوستی به رابطه ای بر مبنای ازدواج رسیده و حالا داریم همدیگه رو واقعا می شناسیم  و هر روز می گذره می ببینیم که خیلی باهم تفاهم داریم

هر روز از خدا تشکر می کنم که چنین فردی رو سر راهم قرار داد و نذاشت توی این مرداب غرق بشم و خیلی زود منو از این مرداب بیرون کشید 



نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur
سلام.من دختری هستم 22ساله که از 9سال پیش به پسر خالم علاقه مند شدم اونم 22سالشه اما من 6ماه اخیر متوجه شدم عاشقش شدم و فقط 6ماه پیش باهمارتباط نزدیکی داشتیم.شرایطش خوبه و مطمعنم که هروقت اسم منو بیاره خانوادم اونو به عنوان دامادی و خانوادش منو به عنوان عروس قبول میکنن.اما مشکل من اینه که بارها بمن گفته منو فقط به عنوان دختر خاله میخواد و من رو واسه ازدواج نمیخواد.اخلاق من طوریه که نمیتونم جز اون کسیو به عنوان همسر بدونم و اگه با کسی جز او ازد کنم مطمعنم که نمیتونم زندگی خوبی داشته باشم زیرا این را امتحان کردم و نامزدی کردم اما چون همیشه پسر خالمو جای نامزدم میدیدم نتونستم بدون اون زندگی کردن را ادامه بدم و نامزدیمو بهم زدم.من واقعا دوسش دارم.همیشه حس میکردم اونم منو دوس داره اما انگار که اشتباه میکنم اما واسم سواله چرا بهم نمیگه دوسم نداره؟و هیچ وقت هم به زبون نیاورده که دوسم داره ولی کاراش نشون بر دوست داشتنه منه.من خواستگارای زیادی رو بخاطرش رد کردم.اون فقط سعی میکنه من وابستش نشمو از من دور شه.بزرگترین ارزوش اینه که تا سطح دکترا ادامه بده و جز این ارزو به چیزی فکر نمیکنه.تازگیا بمن گفته که کسیو دوس داره اما من باور نمیکنم چون میدونم الکی میگه...حالا من باید چیکار کنم؟؟؟لطفا کمکم کنید

نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

تا اونجایی که یادم می یاد از سال دوم دبیرستان بود که با جنس مخالف دوست شدم اون موقع ها من خیلی دور درس و کتاب بودم برای همین با کسی دوست شدم که اونم اهل درس و کتاب بود و در کل دانشجو بود و یه جورایی توی درسا کمکم می کرد از اون موقع ها شروع شد و از جایی که اون اولین پسری بود که باهاش دوست شدم مثل بقیه دخترا ها با هاش صادق بود و خیلی هم صادق بود در حدی که خودش هم تو کف صداقت من بود ، این شد که من عاشقش شدم و عشق پاک خودمو بهش دادم ولی اون با کمال نامردی نه تنها عشق منو قبول نکرد بلکه با استفاده از من به کسی که دوستش داشت رسید و با اون ازدواج کرد خیلی جالبه اون از من خواست کمکش کنم  به کسی که دوستش داره  برسه و منم اینکار رو کردم چون خیلی دوستش داشتم و عاشقش بودم و اونم خیلی راحت منو گذاشت کنار به همین راحتی .

این شد که من از اون موقع به بعد دیگه پسرا رو فقط در حد استفاده می دیدم و همه رو دروغ گو می دونستم و همیشه به این فکر می کردم که چطور یه پسر رو عاشق خودم کنم و چطور ضربه ی آخر رو بهشون بزنم و یه جورایی انتقام عشقمو از همه ی پسرا بگیرم .

از اون موقع ها شروع کردم از موقعیت خودم استفاده کنم آخه از نظر ظاهری من شبیه ایرانی ها نبودم و یه جورایی شبیه اروپایی ها هستم و خیلی هم درس خون بودم همه آرزوشون این بود که با من دوست بشن . هر روزی که می رفتم بیرون اصلا کرایه رفت و آمد نمی دادم آخه همه از خداشون بود منو سوار کنن و خیلی راحت هم من سوار می شدم و هر دقیقه ی هم به اون صحنه فکر می کردم که چطور اون نامرد که من عاشقش بودم چطور منو قربانی خودش کرد برای همین پر از نفرت می شدم و با دلی از کینه و نفرت با پسرا صحبت می کردم و البته هیچ آتویی دستشون نمی دادم بلکه ازشون آتو هم می گرفتم اونا شده بودن نوکر درخونه ی ما جوریی که من اصلا احتیاج به پول تو جیبی پیدا نمی کردم و همین باعث تعجب خانوادم شده بود آخه من پسر جماعت رو فقط در حد استفاده می دیدم

خلاصه یه مدت دیدم که خانوادم خیلی حساس شدن برای همین ازتباطاتمو خیلی کم کردم و به سه یا چهار نفر کمشون کردم و تا یه مدت در همین حد نگه داشتم تا اینکه یکی از وسط شد عاشق سینه چاک من که هر چی بهش می گفتم نه نمی گفت اگر می گفتم بمیر می مرد حتی اینو هم روی اون امتحان کردم در حدی که یه بار بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمت  طرف یه هفته رفت بیمارستان

توی این زمان من دیگه دبیرستان رو تمام کرده بودم و شاغل شده بودم و هم دانشجو بودم   و این دیگه آخرش بود چون خیلی کم خونه بودم و فرصت بیشتری هم داشتم ولی خدائیش توی محیط دانشگاه با یه نفر هم دوست نشده بودم اخه معتقد بودم که دانشگاه محیطش مقدسه

گذشت تا همین چهار  پنج ماه پیش  که به واسطه ی کارم با یکی آشنا شدم که خیلی موقعیت خوبی داشت در حقیقت اوایل اونم مثل بقیه می دیدم ولی اون یه تفاوتی با بقیه داشت  تفاوتی که منو به خودش وابسته کرد تفاوتی که باعث شد به خودم بر گردم و به گذشتم نگاهی بندازم  و ببینم چه کارایی کردم و چه دلایی رو شکستم

تنها تفاوتی که اون با بقیه داشت این بود که اگر من به اون دروغ می گفتم اونم با من همین بر خورد رو می کرد اگر داد می زدم اون بیشتر از من داد می زد و اگر قهر می کردم اون تا یه هفته اصلا  نگاهم نمی کرد چه برسه به اینکه با من حرف هم بزنه هر وقت باهاش تماس می گرفتم اگر کار داشت کارشو به خاطر من تعطیل نمی کرد بلکه می گفت بعدا زنگ می زنم الان کار دارم و بیکار نیستم که باهات صحبت کنم

اوایل خیلی برام عجیب بود آخه  بقیه حاضر بودن هر چی من می گفتم برام انجام بدن که یه ساعت پیشم یاشن ولی اون هر چی رو سر جای خودش می خواست همین باعث شد که به خودم بر گردم که چقدر از خودم دور شدم و دارم چه کارایی می کنم همه منو یه آدم موفق می دونستن همه ی دوستام حسرت منو می خوردن ولی من اون موقع بود که فهمیدم هی چی نیستم .

وقتی خوب به دوست جدیدم نگاه می کردم می دیدم که هر چی که هست رو نشون می ده نه اون چیزی که من می خوام  و این یه رویا بود برای من اخه بقیه اون چیزی که من می خواستم بهم نشون می دادن ولی این بر عکس بقیه بود از اون موقع بود که بهش جدی نگاه می کردم و به خاطر اون همه رو گذاشتم کنار و به آرامش رسیدم و از اون لحظه به خودم قول دادم که باهاش رو راست باشم و تا امروز باهاش رو راستم و نتیجه این شد که الان رابطه ما از دوستی به رابطه ای بر مبنای ازدواج رسیده و حالا داریم همدیگه رو واقعا می شناسیم  و هر روز می گذره می ببینیم که خیلی باهم تفاهم داریم

هر روز از خدا تشکر می کنم که چنین فردی رو سر راهم قرار داد و نذاشت توی این مرداب غرق بشم و خیلی زود منو از این مرداب بیرون کشید 



نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

من دختری 19 ساله هستم در جایی که کار می کنم همه با هم فامیل هستیم پسرعموی دخترعمه ام هم توی این شرکته من قبلا ندیده بودمش روزای اول خیلی بهش محل نمیذاشتم

سرتونو درد نمیارم خلاصه یه روز به خودم اومدم دیدم خیلی بهش عادت کردم طوری شده بود که هر روز براش غذا میاوردم  مدتی بعدمتوجه شدم که قبلا ازدواج کرده و زنشو بعد از مدتی طلاق داده  یه روز حالم خوب نبود سرحال نبودم منو صدا کرد رفتم پیشش 2,3 ساعتی پیش هم بودیم اون روز بود که به هم خیلی نزدیک شدیم  البته کاش نزدیکیمون تا همون مقدار بود یعنی در حد این که دست همو فقط بگیریم

تقریبا 1 ماه پیش بود بهش sms زدم یه خورده بعد زنگ زد ولی حرف نزد قطع کردم دوباره زنگ زد همین که جواب دادم صدای یه دخترو شنیدم که بهش میگفت که حرف بزن من قطع کردم و دیگه هر چی زنگ زد دیگه جواب ندادم دو سه روزی باهم سر سنگین بودیم که دوباره هی دورو ورم می چرخید باهاش حرف زدم خیلی سعی کردم دوباره خیلی بهش نزدیک نشم ولی نشد .......

خلاصه یه روز پدربزرگم که اومده بود تهران بامن اومد شرکت تا که اونو دید فرداش پدربزرگم صدام کرد بهم گفت سعی کن ازش دوری کنی گفت اون یک دفعه زن گرفته و طلاق داده گفت پسر خوبیه ولی با دخترای زیادی دوست بوده طوری که تو محلشون همه میشناسنش

ولی برای این حرفا دیگه دیر شده بود بهش خیلی وابسته شدم تازه چند دفعه هم با هم ارتباط جنسی داشتیم نمیدونم چیکار کنم نمیتونم فراموشش کنم یا ازش دوری کن تازه اون از  من 12 سال هم بزرگتره دوریشو حتی برای یه روزم نمیتونم تحمل کنم چطوری آخه ازش دوری کنم؟

واقعا گیر کردم نمی دونم چه کار کنم اما به شما می گم : مواظب باشید مثل من نشید.



نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur

من یه دختر تقریبا مذهبی هستم الان7 ماه اومدیم در ساختمان جدید من عاشق  بسر همسایه مون شدم اون اهل دوست دختربازیه اما من حتی یه دوست بسرم نداشتم ، میترسم با اون دوستی کنم ودر این دوستی بس از مدتی من اون از هم دلسرد بشیم ، راستش بگم خیلی خیلی دوسش دارم بیش از اندازه، به طوری که اسمش مدام سر زبونمه

می دونید من قبلا اونو با دختر همسایه مون که دوست خودمه هم دیده ام ولی باز هم ازش بدم نیومد از دو دختر که باهاش دوست بوده اند پرسیدم اونا گفتند پسر خوبیه

همه رو برق می گیره ما رو چراغ نفتی بیین من دلمو به کی دادم کسی که با دیگران هم هست حالا هم باید بسوزم و بسازم فقط یه چیز بهتون بگم :

مواظب دلتون باشید مثل من دل من نشه

نوشته شده در تاریخ جمعه 89/7/23 توسط rayehezohur
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • آی تی ایران
  • قالب میهن بلاگ
  • ضایعات
  • انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس